فیه ما فیه مولانا

نانی را زیر زیر بغل می‌گیر و از مردم منع می‌کن و بگو که البته این نان را به کس نخواهم دادن، و چه جای دادن که نخواهم نمودن. این نان اگر چه بر درها افتاده بود و سگان نمی‌خوردند از بسیاری طعام و ارزانی، اما چون منع آغاز کردند، همه خلق رغبت کنند و در بند آن نان گردآیند. علی‌الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و دوباره از تو تأکید می‌کنی در نادادن و نانمودن، رغبتشان در آن نان از حد بگذرد که الانسانُ حریصٌ علی ما مُنع منه. هرچند که زن را امر کنی که پنهان شو، وی را دغدغه‌ی خودنمون بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیشتر شود. پس تو نشسته‌ای و رغبت خلق از دو طرف زیادت می‌کنی و می‌پنداری که اصلاح می‌کنی. آن خود، عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد فعل بد کند، اگر منع کنی و اگر نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفت. فارغ باش و تشویش مخور. منع جز رغبت او را افزون نمی‌کند، علی‌الحقیقت.

/ 0 نظر / 7 بازدید